اي سر نوشت بافان فاصله هايم تا او
اي پاسبانان حرمت ملكوت
گيرم درون شهرتان ،
گودالي حفر كرده ايد
به قد تنم
با وسعت اندوهم چه ميكنيد؟
گيرم صليبي بر افراشته ايد،
آتشی افروخته ايد ،
طناب داري دوخته ايد ،
گيرم كه بر تن رنجورم خنجر مي كشيد ،
شلاق مي زنيد،
سنگ مي كوبيد،
با رويش ترانه هايم چه ميكنيد؟
آسمان را ديوار مي كشيد،
در يا را قلاب مي بافيد،
دست ها را زنجير...
با رسوخ نرم صدايم چه ميكنيد؟
گيرم که تقديرم را به رسم جدايي نقش مي زنيد ،
با شيوع عشقم چه ميكنيد؟
با تكثير احساسم چه ميكنيد؟
دستان كريه تان به دشت اندیشه هایم چه ؟
مي رسد ؟؟
+ نوشته شده توسط آناهيتا در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت
23:39 |