تبليغاتX
زمزمه های تنهایی
زمزمه هاي تنهايي
از آموزگار عشق سپاسگزارم که قلب تاریکم را روشن ساخت, کاری که خورشید نتوانست بکند .

 

 

 

اين روز ها

خيابان هاي شهر

پر از مردماني ست  كه

 شهوت  از  لب هايشان  آويزان  است

و نمي بينند که اندام يك جذامي را  مي مكند

اسپرم ها ، دهان گشاده اند

و نطفه ها ي حرامزادگي

در حال تكثيرند ...

 

اين كوچه ها  ديگر

براي هماغوشي تازه

 بكر نيست

 

از شكم كدامين روسپي اين شهر

" عدالت "   زاده خواهد شد ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در چهارشنبه 25 شهریور1388 و ساعت 22:51 |

 

 

 

اي سر نوشت  بافان  فاصله هايم تا   او 

اي پاسبانان حرمت ملكوت

گيرم درون شهرتان ،

گودالي حفر كرده ايد

به قد تنم

با وسعت اندوهم چه ميكنيد؟

گيرم صليبي بر افراشته ايد،

آتشی افروخته ايد ،

طناب  داري   دوخته ايد ،

گيرم كه بر تن رنجورم خنجر مي  كشيد ،

شلاق مي زنيد،

سنگ مي كوبيد،

با رويش ترانه هايم چه ميكنيد؟

آسمان را ديوار مي كشيد،

در يا را  قلاب مي بافيد،

دست ها را زنجير...

با رسوخ نرم صدايم چه ميكنيد؟

گيرم که تقديرم را به رسم  جدايي  نقش مي زنيد ،

با شيوع عشقم چه ميكنيد؟

با تكثير احساسم چه ميكنيد؟

دستان كريه تان به دشت  اندیشه هایم  چه ؟

                                             مي رسد ؟؟                                       

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت 23:39 |
#FFFFFF
<

 

دریغ است ایران که ویران شود