تبليغاتX
زمزمه های تنهایی
زمزمه هاي تنهايي
از آموزگار عشق سپاسگزارم که قلب تاریکم را روشن ساخت, کاری که خورشید نتوانست بکند .

 

 

بر بارگاه  ابدی  چوبینم نشسته ام

و از گذار درد  تا استخوانم ، آگاهم

رد پایش  چه  خراش  جانکاهی دارد

و بوی  گندش ، ذهنم را به تعفن می کشد

چون خشم اندوهناک مترسکی ، به خود می پیچم

و این تکرار ها را  خون می چکم

کاش می شد بر خشم چرکین قرن ها ، فریادم را رها کنم

و از نفرت هزاره ها ، بند بگشایم

تا اندوه دوزخیم ، تمام هستی را بیالاید

کاش می شد از تعفن تنم بگریزم

و از این ذهن به چرکاب نشسته

 

کاش می توانستم  بر غربتم بگریم

 

تمام درخت هایم را از برای سوختنم ، هیزم کن

که بی تو هر لحظه

 هزاران بار می میرم

پر شکنجه تر از تاریخ

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت 23:52 |
#FFFFFF
<

 

دریغ است ایران که ویران شود