بر بارگاه ابدی چوبینم نشسته ام
و از گذار درد تا استخوانم ، آگاهم
رد پایش چه خراش جانکاهی دارد
و بوی گندش ، ذهنم را به تعفن می کشد
چون خشم اندوهناک مترسکی ، به خود می پیچم
و این تکرار ها را خون می چکم
کاش می شد بر خشم چرکین قرن ها ، فریادم را رها کنم
و از نفرت هزاره ها ، بند بگشایم
تا اندوه دوزخیم ، تمام هستی را بیالاید
کاش می شد از تعفن تنم بگریزم
و از این ذهن به چرکاب نشسته
کاش می توانستم بر غربتم بگریم
تمام درخت هایم را از برای سوختنم ، هیزم کن
که بی تو هر لحظه
هزاران بار می میرم
پر شکنجه تر از تاریخ
+ نوشته شده توسط آناهيتا در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت
23:52 |

