بر کف باران خورده ی کوچه
در سیاهی اندوه آسمان
از پستو ها و روزنه ها می گذرم
با خاطره هایی که
زیر باران خیس اند
و دستان من
آلوده به آزردنت
به مرگ چکاوک در قفس
می گریم
و بر امتداد مرگ
که تا استخوانم رسیده است
از حصار ها متنفرم
و پنجره هایی که به روی تو باز نمی شود
و راه هایی که به تو نمی رسد
و شب بو هایی که عطر تو را نمی دهند
و از خویشتن بی تو
و از دستان گناه کارم

