کاش آنقدر دگرگون می شدی
تا ار قفس فاصله ها که سالهاست گرفتارم
عبور می کردی
و آنگاه ما با هم بودیم
کاش آنقدر سبک می شدی
تا با بادهای شبانه
به خلوت خاکسترم
سپیده را ارمغان می کردی
و آنگاه ما با هم بودیم
کاش آنقدر پرواز می کردی
تا به ماه می رسیدی و خورشید
و من هر روز و هر شب
بر بستری از نور
به عشق می رسیدم و شور
و آنگاه ما با هم بودیم
کاش آنقدر کوچک بودی
- چون خاطرات داستانهای مادر بزرگ -
تا بر شانه هایم
قصری از احساس می ساختم برایت
و آنگاه با هم بودیم
کاش آنقدر بزرگ بودی
تا بر لطافت تنت
کلبه ای کوچک می ساختم
و بر مهرت آرام می گرفتم
و آنگاه با هم بودیم
کاش یاد می گرفتی
چگونه از حجم خالی دلتنگی ام بگذری
و از وسعت بغضهایم
ترانه ساز کنی
و آنگاه با هم بودیم
و کاش می شد
در قالب دست آموز ترین پرنده
متولد می شدم اینبار
تا با تو بدون را
بی هیچ ترسی
پرواز می کردم
و آنگاه ما با هم بودیم .

