تبليغاتX
زمزمه های تنهایی
زمزمه هاي تنهايي
از آموزگار عشق سپاسگزارم که قلب تاریکم را روشن ساخت, کاری که خورشید نتوانست بکند .

 

 

کاش آنقدر دگرگون می شدی

تا ار قفس فاصله ها که سالهاست گرفتارم

عبور می کردی

و آنگاه ما با هم بودیم

کاش آنقدر سبک می شدی

تا با بادهای شبانه

به خلوت خاکسترم

سپیده را ارمغان می کردی

و آنگاه ما با هم بودیم

کاش آنقدر پرواز می کردی

تا به ماه می رسیدی و خورشید

و من هر روز و هر شب

بر بستری از نور

 به عشق می رسیدم و شور

و آنگاه ما با هم بودیم

کاش آنقدر کوچک بودی

- چون خاطرات داستانهای مادر بزرگ -

تا بر شانه هایم

قصری از احساس می ساختم برایت

و آنگاه  با هم بودیم

کاش آنقدر بزرگ بودی

تا بر لطافت تنت

کلبه ای کوچک می ساختم

و بر مهرت آرام می گرفتم

و آنگاه  با هم بودیم

کاش یاد می گرفتی

چگونه از حجم خالی دلتنگی ام بگذری

و از وسعت بغضهایم

 ترانه ساز کنی

و آنگاه با هم بودیم

و کاش می شد

در قالب دست آموز ترین پرنده

متولد می شدم اینبار

تا با تو بدون را

بی هیچ ترسی

پرواز می کردم

و آنگاه ما با هم بودیم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 12:46 |
#FFFFFF
<

 

دریغ است ایران که ویران شود