درختان
بی ریشه قد می کشند
پلکهای دود زده ی پروانه
سوخته از نفرین شمع سیاه نفرت
بچه های آفتابی
گرفتار سایه های بی دیوار
غزلهای مجرم
متهم به یاوه
خرافات از خورجین دیروز سرک می کشد
بوی شب می آید
بوی مذهب
بوی خون
درختان بی ریشه
تبر به دست
به حکم گزمه ی خونخوار شهر
به کشتن رازقی
شب در شریان خورشید جاریست
صبح نزدیک است
بیداری آنسوتر
کسی باید که نخوابد.

