تبليغاتX
زمزمه های تنهایی
زمزمه هاي تنهايي
از آموزگار عشق سپاسگزارم که قلب تاریکم را روشن ساخت, کاری که خورشید نتوانست بکند .

در زندگی

اگر عشق تکرار نشود

ما تکراری می شویم .

+ نوشته شده توسط آناهيتا در چهارشنبه 15 تیر1384 و ساعت 2:58 |

ثانیه ها را می شمارم

لحظه دیدار فرا می رسد

چگونه نگاهت کنم؟

وقتی که اشک نمی گذارد

پاهایم توان حرکت ندارد

اما تو می آیی با قدمهای استوار

با غروری مردانه

و ما زیر آسمان ساختگی تقدیر می نشینیم

چقدر دستانت سرد است و دستان من تنها

چقدر نگاهت بی گناه است و نگاهم پر تمنا

می شنوی؟ از عشق می گویم!

از با تو بودن!

می شنوی اما سکوت می کنی

لحظه رفتن اما !

آخرین یادگارت را برایم به جا می گذاری

"چشمهایت"

در سکوتی مبهم فریاد می زنم "غریبه"

می روی

و در هیاهوی عابران گم می شوی

با نگاه خسته پی تو می گردم

در بهت خود بی صدا می شکنم

قلبم را دزیده اند

و من چاره ای ندارم

جز سکوت !!!

+ نوشته شده توسط آناهيتا در پنجشنبه 9 تیر1384 و ساعت 12:39 |

کفشهای غرورم را در می آورم

و پا در خلوت تو می گذارم

در دشت پر گل آرزوها

آرام وارد می شوم

اینجا پر از غرور است

و من با خود فقط حس غریبی بر می دارم!

و می روم .

+ نوشته شده توسط آناهيتا در پنجشنبه 9 تیر1384 و ساعت 12:30 |
#FFFFFF
<

 

دریغ است ایران که ویران شود