تبليغاتX
زمزمه های تنهایی
زمزمه هاي تنهايي
از آموزگار عشق سپاسگزارم که قلب تاریکم را روشن ساخت, کاری که خورشید نتوانست بکند .
  وقتی به تو نگاه می کنم

آن گاه که به تو می اندیشم

  ذرات وجودم متبلور مي شود

قلبم به شروع به تپيدن مي كند

من نا آرامم

و تو آن حس غريب

چشمانت حكايت از اندوه تنهايي دارند

و لبهايت به سكوتي مبهم تن داده اند

ولي من آن فرياد را مي شنوم و در آن اميدم

كه روزي با تمام ذرات وجودم سكوتت را فرياد زنم

اي غزال چمنزار احساس گنگ

اي چشمه جوشان محبت

تو چه معصومانه نگاهت را به من دوخته اي

بگو برايت چه كنم؟

بگو برايت چه بگويم؟

خداي را

اين چه حسي است؟

سكوت را بشكن و پاسخگوي نگاهم باش.
+ نوشته شده توسط آناهيتا در پنجشنبه 26 خرداد1384 و ساعت 15:58 |

چه آرام و بي صدا آمدي

حتي صداي در زدنت را نشنيدم

از كدامين نسيم وزيدن را آموختي؟

با كدامين شميم هم نوا شده اي؟

تو بگو كيستي اي حس غريب!؟

من تمام ستاره هاي آسمان را شمرده ام

من تمانه دانه هاي باران را لمس كرده ام

من حتي گلهای بهشت را هم بوييده ام

تو از كدامين دياري؟

چقدر آشنايي غريبه!

چقدر با تو احساس بودن مي كنم

و وقتي كه نيستي

چقدر دلم براي خودم تنگ مي شود.

چقدر دلم براي خودم تنگ مي شود

."A Single Red Rose" © Terry Livingstone

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در شنبه 14 خرداد1384 و ساعت 3:27 |

 

 

داستاني است نه چندان سر به مهر

قصه پيوند بين من و تو

من از آن هنگام كه آهنگ كلامت ...... نه

درودت يا سلامت

به پاسخ آمد آن محض تمنا را

در آن ابهام سردرگم نهان ديدم همه اسرار فردا را

و قلب پاك و معصومت

كه بين بيم و اميد زمان در دست و پا يود.

من آن نور الهي را به چشم جان تماشا كردم و

                                دل سوي تو گرداندم و

                                        سر سوي او كردم.

گمانم نغمه اي از دور مي خواند

        كه هشدار !!!!!!!!!!

                در اين وادي كه مي گويند:

مردانش عصا از كور مي زدند !!!

دلي معصوم از خوش باوري آنجا محبت آرزو دارد !!

و من ديدم نيازي را كه در اين بي نشان

                                در جستجو بود.

و من ديديم غزالي آسماني

 با دو بال عشق و ايمان

ولي تنها خسته

و من جستم ...

و هم او يافت اين راز نهان را.

و او تنها نبود،

سرًي است شايد اين

 كه دل هم با هم او بود.

و اكنون ...

               نگاهم با نگاهش هم نوا شد،

                         خروشم با سكوتش هم صدا شد،

+ نوشته شده توسط آناهيتا در سه شنبه 10 خرداد1384 و ساعت 19:23 |

برای اولین بار است که

مجبور نیستم بودنم را ثابت کنم .

من هستم

پر امید و عاشق

تنهایم مگذار در این واژه های نا مفهوم زندگی

من با مصیبت تنها ماندن چه کنم ؟

+ نوشته شده توسط آناهيتا در سه شنبه 10 خرداد1384 و ساعت 1:59 |

در شهر پر آشوب دلم

رقابت بر سر صندلی خالی عشق است.

رقابتی پایاپای میان یاس و غزل

چراغ محفل تنهاییم کدام است؟

نشسته ام به امید مگر غزل برنده شود

اما چرا سودای خیال تو را پایانی نیست؟

عاقبت یکی برنده میشود

و من در لابلای صفحات سپید دفترم

غزل را گم کرده ام .

+ نوشته شده توسط آناهيتا در پنجشنبه 5 خرداد1384 و ساعت 16:18 |

در کوچه انتظار

ناگه خیالت از پس دیوار سکوت

سرک کشید.

پنجره ای باز شد

سکوت شکست

خیال تو هم پر کشید و رفت.

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در پنجشنبه 5 خرداد1384 و ساعت 16:2 |

از تو آغاز شدم و با تو معنا

حال من و دل منتظریم

تا در کلبه محقر اطلسی ها در کنارت باشیم.

میخواهیم در کنار تو همیشه سبز بمانیم.

فانوس قلبت را برایم روشن نگه دار

بی تو گم میشوم.

+ نوشته شده توسط آناهيتا در پنجشنبه 5 خرداد1384 و ساعت 15:58 |

در سکوت شب

آدمها خفته اند معصومانه

اما

با طلوع سپیده فردا

دوباره نقاب ها را بر چهره میزنند.

کاش همه زندگیمان را خواب بودیم.

+ نوشته شده توسط آناهيتا در پنجشنبه 5 خرداد1384 و ساعت 15:49 |

عمر در گذر است

صدای عبور لحضه ها را میشنوی؟

می خواهم در هیچ سطری جا نمانم اگر

 همداستان هم باشیم.

میخواهم با یک غزل اعجاز کنم اگر

 همپای قطره های باران کمی به خدا نزدیکتر شویم.

دیگر دستانم غریب نیستند اگر

زود گم نکنم ترا.

اینجا آخر ارزوهاست.

+ نوشته شده توسط آناهيتا در یکشنبه 1 خرداد1384 و ساعت 15:15 |
#FFFFFF
<

 

دریغ است ایران که ویران شود