
وقتی به تو نگاه می کنم
آن گاه که به تو می اندیشم
ذرات وجودم متبلور مي شود
قلبم به شروع به تپيدن مي كند
من نا آرامم
و تو آن حس غريب
چشمانت حكايت از اندوه تنهايي دارند
و لبهايت به سكوتي مبهم تن داده اند
ولي من آن فرياد را مي شنوم و در آن اميدم
كه روزي با تمام ذرات وجودم سكوتت را فرياد زنم
اي غزال چمنزار احساس گنگ
اي چشمه جوشان محبت
تو چه معصومانه نگاهت را به من دوخته اي
بگو برايت چه كنم؟
بگو برايت چه بگويم؟
خداي را
اين چه حسي است؟
سكوت را بشكن و پاسخگوي نگاهم باش.

