در دنیای کودکی همچون آهویی
چشمانم در حسرت قاصدکها پر اشک میشدند.
در جوانی اما همچون برگی فرو افتاده از شاخه سبزی زرد بودم.
چه بهار زردی!
در پیری آه...
چه ساکت شده دلم.
در طول سفر زندگی سهم من چه بود؟
باور سکوت؟ بازتاب غرور؟ یا مرگ در نهایت آرزو؟
براستی خط امتداد تنهایی من تا به کجاست؟

