تبليغاتX
زمزمه های تنهایی
زمزمه هاي تنهايي
از آموزگار عشق سپاسگزارم که قلب تاریکم را روشن ساخت, کاری که خورشید نتوانست بکند .

در دنیای کودکی همچون آهویی 

چشمانم در حسرت قاصدکها پر اشک میشدند.

در جوانی اما همچون برگی فرو افتاده از شاخه سبزی زرد بودم.

 چه بهار زردی!

در پیری آه... 

 چه ساکت شده دلم.

در طول سفر زندگی سهم من چه بود؟

باور سکوت؟      بازتاب غرور؟     یا مرگ در نهایت آرزو؟

براستی خط امتداد تنهایی من تا به کجاست؟

+ نوشته شده توسط آناهيتا در چهارشنبه 28 اردیبهشت1384 و ساعت 15:39 |

برای چه زنده ام؟

مرغان دریاچه محبت که کوچیده اند

برای چه زنده ام؟

من که پیراهن عشق و صداقت را به بازار بزازان فروخته ام

برای چه زنده ام؟

وقتی دیگر تلنگر باران به من احساس آفتابی نمیدهد

برای چه زنده ام؟

وقتی صوت اذان عشق در گلویم جا مانده

راستی برای چه زنده ام؟

+ نوشته شده توسط آناهيتا در چهارشنبه 28 اردیبهشت1384 و ساعت 11:32 |

من درگیر سکون شده ام اما

غزلهای لال من به اوج میاندیشند

اوجی تا هیچ

+ نوشته شده توسط آناهيتا در سه شنبه 27 اردیبهشت1384 و ساعت 21:17 |

افتاب گرم دلتنگی

با تلنگر باران یاد تو

در دلم غوغا کرده اند

بنجره دل را میگشایم

چه رنگین کمان زیباییست.

+ نوشته شده توسط آناهيتا در سه شنبه 27 اردیبهشت1384 و ساعت 16:22 |
#FFFFFF
<

 

دریغ است ایران که ویران شود