تبليغاتX
زمزمه های تنهایی
زمزمه هاي تنهايي
از آموزگار عشق سپاسگزارم که قلب تاریکم را روشن ساخت, کاری که خورشید نتوانست بکند .

 

 

 

 پرواز كن

تا من

كه تا سينه

در خاكم

و زورم به اشتهاي زمين نمي رسد

 و سايه ي كركس ها را مي شمارم

كه لحظه هاي احتضار مرا    سر   مي كشند

و وسوسه ي جسمم را   آواز مي كنند

 

 من ،

در اين چسبناكي تقدير،

بر سراب چشمان تو چنگ ميزنم

 

پرواز كن

تا من

و عروجم را

ازين خاك عقيم پس بگير

 

با تو

آسمان را دگر باره بياد مي آورم

و پرواز را

 

پرواز كن

تا من

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در سه شنبه 14 مهر1388 و ساعت 17:0 |

 

 

 

اين روز ها

خيابان هاي شهر

پر از مردماني ست  كه

 شهوت  از  لب هايشان  آويزان  است

و نمي بينند که اندام يك جذامي را  مي مكند

اسپرم ها ، دهان گشاده اند

و نطفه ها ي حرامزادگي

در حال تكثيرند ...

 

اين كوچه ها  ديگر

براي هماغوشي تازه

 بكر نيست

 

از شكم كدامين روسپي اين شهر

" عدالت "   زاده خواهد شد ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در چهارشنبه 25 شهریور1388 و ساعت 22:51 |

 

 

 

اي سر نوشت  بافان  فاصله هايم تا   او 

اي پاسبانان حرمت ملكوت

گيرم درون شهرتان ،

گودالي حفر كرده ايد

به قد تنم

با وسعت اندوهم چه ميكنيد؟

گيرم صليبي بر افراشته ايد،

آتشی افروخته ايد ،

طناب  داري   دوخته ايد ،

گيرم كه بر تن رنجورم خنجر مي  كشيد ،

شلاق مي زنيد،

سنگ مي كوبيد،

با رويش ترانه هايم چه ميكنيد؟

آسمان را ديوار مي كشيد،

در يا را  قلاب مي بافيد،

دست ها را زنجير...

با رسوخ نرم صدايم چه ميكنيد؟

گيرم که تقديرم را به رسم  جدايي  نقش مي زنيد ،

با شيوع عشقم چه ميكنيد؟

با تكثير احساسم چه ميكنيد؟

دستان كريه تان به دشت  اندیشه هایم  چه ؟

                                             مي رسد ؟؟                                       

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت 23:39 |

 

 

عشق بازي نكن

با افسردگي پاييز

با جنبش زرد برگ هاي تنهايي

عشق بازي نكن

با هجوم تلخ استمرار

با رويش كبود دلتنگي

 

تو

دست در دست

با معشوقه ي   فاصله هايت تا من

دور تر و دور تر مي شوي

و من

چه درمانده

گام هاي رفتنت را

بدرقه ميكنم

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در دوشنبه 26 مرداد1388 و ساعت 1:49 |


 

 

پدرم گفت :‌ درد سیری بود! می شود لقمه لقمه نان ندهی!؟

استخوان لای زخم نگذاری! زخم را لای استخوان ندهی!؟


راستش من که نه! ولی مادر،‌ چه کند!؟ از تفنگ می ترسد

می‌شود با تفنگ، با باتوم! قدرتت را به من نشان ندهی!؟‌


اگر از من سکوت می خواهی، هفت قبر تمام می میرم!

هفت قبر تمام! اما بعد، پُز آزادی بیان ندهی ....!‌


ناگهان آسمان غباری شد! اشک! سرفه! خفه! لگد! زنجیر!

تو به ایمان خود عمل کردی! که به دشمن دمی امان ندهی ...


من ولی دوست! من ولی مشتاق!‌ من فقط معترض! فقط دلگیر ...

کاش می شد خودم - خودت باشیم! گوش بر حرف این و آن ندهی!


فرض کن من غلط! غلط کردم! خوب شد!؟ اعتراف خوبی بود!؟

تو نمی شد چنین غضب نکنی!؟ سوژه دست جهانیان ندهی


این طبیعی ست که حکومت ها، حافظ اقتدارشان باشند ...

ولی ای کاش دست سربازت، پرچم صاحب الزمان ندهی


من شبی ماه می‌شوم آن‌وقت، می‌روم تا دل خدا بالا

چون‌که دیگر نمی‌شود با زور، ماه را دست آسمان ندهی


امتحان! امتحان سختی بود!‌ همه در امتحان رفوزه شدیم!

کاش می شد که امتحان ندهم! کاش می شد که امتحان ...

 

 http://eynolqozat.persianblog.ir

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در سه شنبه 30 تیر1388 و ساعت 15:15 |

 

 

 

گفتم:

بنخفتی، شهر!

همه شب به نجوا

نگران چه بودی ؟

گفتند:

برآمدن روز را

به دعا

شب زنده داری کردیم،

مگر به یمن دعا

 آفتاب برآید .

گفتم:

حاجت روا شدید

که آنک سپیده ! 

 

" شاملو " 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در جمعه 12 تیر1388 و ساعت 15:36 |

 

 

 

اين سو ،

كهير تكرار،

رويش بي امان نفرت،

خشونت بتن و آهن و گلدسته،

اركستر مسلسل و باتون،

ذبح اسلامي، صيغه  ي موقت ، تفتيش،

دولت،

تعزيرات،

حكومت،

 

آن سو ،

بهار،

طعم گس خورشيد،

حرارت آغوشي هميشه باز،

مهري عريان،

 

اين سو ،

شب

 

آن سو ،

تو

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 23:22 |

 

 

" محمد جهان آرا "

 از پلاک تو تنها من مانده ام 

از خون و هویزه و مجنون

خرمشهر را خدا آزاد نکرد

 

" ۳خرداد روز بازگشت خرمشهر به مام میهنم خجسته باد "

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در شنبه 2 خرداد1388 و ساعت 21:48 |

 

 

" حقیقت "

 زنی ست که

ناز می کند

مستوری می کند

رخ می پوشاند

سردی می نماید

و چه بسا خیانت می کند

و بهر تقدیر نمی گذارد

با جزمیت اورا به چنگ آورند .

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در جمعه 25 اردیبهشت1388 و ساعت 21:52 |

 

 

۷ آبان

 

آرامگاه کوروش

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در شنبه 4 آبان1387 و ساعت 16:34 |

 

 

بر بارگاه  ابدی  چوبینم نشسته ام

و از گذار درد  تا استخوانم ، آگاهم

رد پایش  چه  خراش  جانکاهی دارد

و بوی  گندش ، ذهنم را به تعفن می کشد

چون خشم اندوهناک مترسکی ، به خود می پیچم

و این تکرار ها را  خون می چکم

کاش می شد بر خشم چرکین قرن ها ، فریادم را رها کنم

و از نفرت هزاره ها ، بند بگشایم

تا اندوه دوزخیم ، تمام هستی را بیالاید

کاش می شد از تعفن تنم بگریزم

و از این ذهن به چرکاب نشسته

 

کاش می توانستم  بر غربتم بگریم

 

تمام درخت هایم را از برای سوختنم ، هیزم کن

که بی تو هر لحظه

 هزاران بار می میرم

پر شکنجه تر از تاریخ

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در چهارشنبه 27 شهریور1387 و ساعت 23:52 |

 

 

آکنده از تو

خورشید می تابد

 ثانیه ها مامورند

تا لطافت و پاکی این اتفاق را

لحظه به لحظه تکرار کنند

ما اما عاشقانه  مطرودیم

مطرود سالها  تکرارعرف

یاغی  بغل بغل  زهد

کافر هزاران باره ی ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در یکشنبه 27 مرداد1387 و ساعت 21:3 |

 

 

 

 

آرام آرام

 

رها گيسو و غمگين چشم

 

كسي ميان خواب نيمروزي ام مي گذرد

 

ماده شيري تنهاست

 

گرفته طلسم وهمناك بيشه ها

 

كه ني ها به زاريش مي افكند

 

و راهها به وسعت اندوهش

 

گسترده مي شود

 

ماه بر آسمان خيال

 

قرباني خاكساري زمين است

 

آدم ها و شاعرها به هيچش مي گيرند

 

و كولي زني

 

كه شرم در گونه اش مي خزد

 

با آواز خوانيِ پنهانش

 

كه ميوه ممنوع باغي ديگر و جهاني ديگر است

 

آواره اي كه قرينه درياست

 

با ماه و ستارگانش نسبتي است

 

و زهره

 

آخرين روايتگر بازمانگانش است

 

پيكرش

 

تنديس لذت هاي گمشده است

 

آميخته خون و آتش با چهره اي كبود

 

كه از انتهاي زمان مي آمد

 

و سوگ وار افسانه هاست

 

موي هاش كه بر باد است

 

" عزت ابراهیم نژاد "

+ نوشته شده توسط آناهيتا در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 23:29 |

 

 

 

کاش می شد به گناه  قتل یک انسان

معصیت کار ترین باشم

و به کفاره ی این "جنایت "

از جهنمیان لعیم

تا بر بضاعت ناچیز این دوزخ پوشالی

جهنمی تازه بر پا کنم

از جنس  " فاصله هایم تا تو "

از ترکیب " بی تو بودن "

" بی تو نفس کشیدن "

که بریانی اینگونه شکنجه گاهم من

و زخم دار این چنین  بشارتی  

 

که جانم حلال خشونت  الله

و جرثومه گان دوزخیش

که چه کودکانه  سرب می پاشند و درد می گسترند

که چه   "کودکانه آتشی"    بر پا ساخته اند

و براستی در تمام این گستره ی  احمقانه

جایی برای  اندوه من نیست؟

و شکنجه ای به ابعاد من؟

 

 

بر یادمان کوچک نگاهت

گل بوسه می کارم

تا به رسم هر شب

به فردا برسم

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آناهيتا در شنبه 1 تیر1387 و ساعت 4:30 |
#FFFFFF
<

 

دریغ است ایران که ویران شود